Thursday, October 7, 2010
گرفتن گردن پشمالو و کلفت گوسفندان کاری بود کارستان، سخت و طاقت فرسا، عرق آدمیزاد را در میآورد، پدر صاحب بچه را هم در می آورد، حتی اگر آن آدمیزاد کذایی گردنی داشت کلفتتر از گردن خر و هیکلی داشت مهیبتر و گنده تر از مادر فولادزره! حتی مصباح هم با آن قد و قواره آنچنانی اش وقتی پای سربری و قربانی کردن این جانور و آن جانور میافتاد یک یا دو تایی گوسفند که زمین می زد و پوستشان را قلفتی می کند، عرق از سر و گوشش شروع می کرد به چکیدن. عرقی که تمام هیکل و اندام ورزیده اش را می پوشاند. از همان روزهای جوانی این شغل و حرفه را توی زندگی اش جا داد ولی با خستگی مفرط آن نتوانست خود را وفق دهد و هماهنگ کند. روزهای نو جوانی به سبب آن قدرت خدا دادی جوانی و تره تازگی بعضی روزها سی تا و چهل تا گوسفند می کوبید زمین و صدایش هم در نمی آمد. اصلا همین قدرت بالا بلند و سهمگینش بود که موجب شد آدمی مثل محضرالسلطنه بزرگ، آن قدر قدرت خان خانان اینچنین به او علاقه مند شود و پیشنهاد همکاری با ایشان و خاندان سلطنتی قاجار را به او بکند. همین بلند کردن آنچنانی گوسفندان بود که چشمان محضر السلطنه را دزدید. همین بازوهای پیچ در پیچ مملو از عرق بود که نظر این پیرمرد درباری قاجار را به سوی برگرداند. همین خونسردی فوق العاده جناب مصباح سلاخ بود که فکر کشاندن جوان قوی هیکل را به مخیله ی بزرگ خاندان قجر دولو کشاند. به هر حال گر چه کار، کار سختی بود ولی برای مصباح شد مایه ی خیر و برکت. برای مصباح شد شروعی برای زندگی بهتر. او را از آن مغازه بو گندوی پدری بیرون کشاند، صاحب خانه و کاشانه ای در منطقه عباس آبادش کرد، سبب شد تا مغازه ی پدری را با خیالی راحت به اجاره بسپارد و شغل شریف قصابی را ببوسد و کنار بگذارد و در عوض آن شغل نیمه وقتی که شروع کرده بود به عنوان شغل شریف جدید خود برگزیند. یکی دو سالی که گذشت دیگر شد همنشین و هم پالگی این شازده و آن شازده! دیگر کارش به جایی کشید که برای پیدا کردنش سر و دست می شکستند. خصوصا که بعد از شلوغی ها و گرفتاری های مشروطه اغلب آقایان احتیاج به کسی داشتند که بده بستانهای نیمه تمامشان را به سرانجامی برساند. فلانکسک که بابت پول عقب افتاده اجاره املاکش، احتیاج به گوشمالی مستاجرینش داشت، اگر سراغ مصباح نمی رفت پس باید سراغ که می رفت؟؟؟ اغلب مردم از هارت و پورتهای نماینده های پر رو و حرف مفت زنی مثل آن مردک ترک، آن سید تبریزی، تقی زاده یاد گرفته بودند که دم از حق و حقوق بزنند و راه افتاده بودند که" چطور شما همه چی دارید ما کوفت هم نداریم ". این شکل فکر کردن و حرف زدن شده بود مثل وبا و افتاده بود به جان این رعیت پاپتی هیچی ندار و همه را به بیماری حق و گرفتن حق مبتلا کرده بود. حالا دیگرشاهزادگان بیچاره مفلوک برای گرفتن اجاره ناقابل مغازه ها و خانه هایشان نیز باید رودروی این مردم نمک نشناس می ایستادند. پول گرفتن و زبان این و آن را بستن کار سختی شده بود که تنها از عهده بازوان گت و گنده آقا مصباح بر می آمد و بس. یک هارت و پورت کوچک کافی بود تا مصباح را بفرستند سراغ طرف و ... خب همه چیز با ورود جناب مصباح و قمه نازنین دسته استخوانی عاج فیلش با خیر و خوشی حل و فصل می شد. اگر هم یک موقعی لازم می شد و مساله به جاهای بالاتر کشیده می شد و کار به امور امنیتی و حکومتی ربط داشت و به اصطلاح لازم بود تا طرف گوشمالی داده شود و حرفی و کلامی که به ضرر حکومت و مملکت علیه است از او بیرون کشیده شود، آنگاه دستان هنرمند قصاب جوان وارد معرکه می شد و با کمکی آزار و اذیت و شکنجه، خوشحالی و شادمانی به لبان آقایان صاحبقرانیه ای باز می گشت. و اگر این قضایا برای آنانی که مصباح را به عنوان " یقه بگیر " استخدام می کردند سود و منفعت بسیاری داشت، برای مصباح، سلاخ جوانی که پدرش از فرط پر خوری و دنبه و چربی خام خوری به روزی افتاد که حتی برای مستراح رفتن هم توان تکان دادن هیکل گرد و قلمبه اش را نداشت، نیز بسیار پرسود و پر فایده بود. او را کرد مصباح خان. چندی گذشت و این هنر خدادادی که حرف را از دهان آنکه نمی خواهد حرفی بزند بیرون می کشید مورد استفاده اداره جدید التاسیس امنیه قرار گرفت و با سفارش کوچکی از یکی از سرمدران پلیس و امنیت کشور، مصباح سلاخ که از خیر سر رفت و آمد با بزرگان، چهار کلامی هم خواندن و نوشتن یاد گرفته بود، ارتقاع درجه گرفت و لباس نظامی و یونیفورم به تن کرد و شد " جناب امیر مصباح خان مستنطق "!
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment