Wednesday, February 9, 2011

خیلی از آدمها به این دنیا می آیند و از این دنیا می روند ولی حتی جان یک گنجشک را هم نمی گیرند. نه برایشان فرصتی فراهم می شود نه حتی اگر برایشان فرصتی هم فراهم شود دست خویش به خون قرمز آلوده نمی کنندد. اما مصباح، حساب جداگانه ای داشت. از زمانی که کودکی بیش نبود، خون و سر بریده گوسفند، لاش شقه شده سینه و ران پر گوشت و چربی قربانی از قلاب حیاط و مغازه آویزان، قبه و زشتی آن را نزد او از بین برده بود.
چند سطر و کلمه ای در مکتب خانه سر بازار، روبروی میدان ارگ، نوشتن یاد گرفته بود، ... اسمش را به سختی می نوشت و سخت تر از آن حساب و کتاب مغازه را با کمک چرتکه چوبی و چرب و خیلی روی پیشخوان انجام می داد، همین چند کلمه ناچیز و محدود، از درازکش کردن یک لاشه و پست کندن آن سخت تر و برایش ، مشقت بارتر بود.
ازخیر سر پدر، که کله و پاچه اغلب طباخی های اطراف و دورتادور دروازه های طهران، از دروازه غار گرفته تا دروازه امامزاده قاسم را تامین می کرد، بیشتر بیشتر محله های طهران را که کوچه هایش خاکی و پر چاله چله و باریک، اما معطر و مملو از درختان چنار با بر گنجشکان و کلاغ های پر سر و صدا بود، را عین کف دستش می شناخت، شهری که او می شناخت و در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بود، کلا، شهری بود ساکت و بی سر وصدا. آدم بی سر و صدا، شهر بی سر و صدا، ...!!! هر دو به هم می آمدند و یکدیگر را تکمیل می کردند.و این سکوت تا روزهایی که او قد کشید و سبیلی کرک مانند، در لبانش سبز شد و پدرش از فرط چاقی و سنگینی دیگر حتی توان تکان خوردن و راه رفتن را هم نداشت ممتد و بلافاصل ادامه داشت. پر سر و صدا ترین روزهایی که مثلا چرت اهالی کوچه و بازار را پاره می کرد، روزهایی رسمی بود که آن هم سالی یکی دو بر بیشتر پا نمی داد، از فرا رسیدن نوروز گرفته تا تبریک عید فطر و قربان که چند تا توپچی با آن لباسهای مرتب و آبی رنگشان که آدم را یاد تعزیه های ایام تاسوعا عاشورا می انداخت، توی میدان توپخانه، دستی به سر و روی دو توپ فلزی شان که کنار توپ بزرگتر و قدیمی تر ، " توپ مروارید " ، قرار داشت می کشیدند و بلند بلند داد می زدند، نوروزتان مبارک ... هر روزتان نوروز ... سی خدا سلامت بده ... و یا عید سعید متحر فطر بر تمام شیعیان دعا گوی پادشاه مملکت اسلام مبارک و تهنیت باد ... و بعد فتیله توپ را می چزاندند و ... صدای سهمگین غرش توپ کذایی ، همراه با هلهله و شادمانی و رقص و پایکوبی مردم، که رنگ نو بودن و رنگ پایدار بودن سالی جدید را به شهر و ساکنینش می بخشید. سکوتی که اینگونه و به تر موقت می شکست و همواره نبود