خیلی از آدمها به این دنیا می آیند و از این دنیا می روند ولی حتی جان یک گنجشک را هم نمی گیرند. نه برایشان فرصتی فراهم می شود نه حتی اگر برایشان فرصتی هم فراهم شود دست خویش به خون قرمز آلوده نمی کنندد. اما مصباح، حساب جداگانه ای داشت. از زمانی که کودکی بیش نبود، خون و سر بریده گوسفند، لاش شقه شده سینه و ران پر گوشت و چربی قربانی از قلاب حیاط و مغازه آویزان، قبه و زشتی آن را نزد او از بین برده بود.
چند سطر و کلمه ای در مکتب خانه سر بازار، روبروی میدان ارگ، نوشتن یاد گرفته بود، ... اسمش را به سختی می نوشت و سخت تر از آن حساب و کتاب مغازه را با کمک چرتکه چوبی و چرب و خیلی روی پیشخوان انجام می داد، همین چند کلمه ناچیز و محدود، از درازکش کردن یک لاشه و پست کندن آن سخت تر و برایش ، مشقت بارتر بود.
ازخیر سر پدر، که کله و پاچه اغلب طباخی های اطراف و دورتادور دروازه های طهران، از دروازه غار گرفته تا دروازه امامزاده قاسم را تامین می کرد، بیشتر بیشتر محله های طهران را که کوچه هایش خاکی و پر چاله چله و باریک، اما معطر و مملو از درختان چنار با بر گنجشکان و کلاغ های پر سر و صدا بود، را عین کف دستش می شناخت، شهری که او می شناخت و در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بود، کلا، شهری بود ساکت و بی سر وصدا. آدم بی سر و صدا، شهر بی سر و صدا، ...!!! هر دو به هم می آمدند و یکدیگر را تکمیل می کردند.و این سکوت تا روزهایی که او قد کشید و سبیلی کرک مانند، در لبانش سبز شد و پدرش از فرط چاقی و سنگینی دیگر حتی توان تکان خوردن و راه رفتن را هم نداشت ممتد و بلافاصل ادامه داشت. پر سر و صدا ترین روزهایی که مثلا چرت اهالی کوچه و بازار را پاره می کرد، روزهایی رسمی بود که آن هم سالی یکی دو بر بیشتر پا نمی داد، از فرا رسیدن نوروز گرفته تا تبریک عید فطر و قربان که چند تا توپچی با آن لباسهای مرتب و آبی رنگشان که آدم را یاد تعزیه های ایام تاسوعا عاشورا می انداخت، توی میدان توپخانه، دستی به سر و روی دو توپ فلزی شان که کنار توپ بزرگتر و قدیمی تر ، " توپ مروارید " ، قرار داشت می کشیدند و بلند بلند داد می زدند، نوروزتان مبارک ... هر روزتان نوروز ... سی خدا سلامت بده ... و یا عید سعید متحر فطر بر تمام شیعیان دعا گوی پادشاه مملکت اسلام مبارک و تهنیت باد ... و بعد فتیله توپ را می چزاندند و ... صدای سهمگین غرش توپ کذایی ، همراه با هلهله و شادمانی و رقص و پایکوبی مردم، که رنگ نو بودن و رنگ پایدار بودن سالی جدید را به شهر و ساکنینش می بخشید. سکوتی که اینگونه و به تر موقت می شکست و همواره نبود
خوابهای فرسوده یک پادشاه مفلوک
Wednesday, February 9, 2011
Thursday, October 7, 2010
گرفتن گردن پشمالو و کلفت گوسفندان کاری بود کارستان، سخت و طاقت فرسا، عرق آدمیزاد را در میآورد، پدر صاحب بچه را هم در می آورد، حتی اگر آن آدمیزاد کذایی گردنی داشت کلفتتر از گردن خر و هیکلی داشت مهیبتر و گنده تر از مادر فولادزره! حتی مصباح هم با آن قد و قواره آنچنانی اش وقتی پای سربری و قربانی کردن این جانور و آن جانور میافتاد یک یا دو تایی گوسفند که زمین می زد و پوستشان را قلفتی می کند، عرق از سر و گوشش شروع می کرد به چکیدن. عرقی که تمام هیکل و اندام ورزیده اش را می پوشاند. از همان روزهای جوانی این شغل و حرفه را توی زندگی اش جا داد ولی با خستگی مفرط آن نتوانست خود را وفق دهد و هماهنگ کند. روزهای نو جوانی به سبب آن قدرت خدا دادی جوانی و تره تازگی بعضی روزها سی تا و چهل تا گوسفند می کوبید زمین و صدایش هم در نمی آمد. اصلا همین قدرت بالا بلند و سهمگینش بود که موجب شد آدمی مثل محضرالسلطنه بزرگ، آن قدر قدرت خان خانان اینچنین به او علاقه مند شود و پیشنهاد همکاری با ایشان و خاندان سلطنتی قاجار را به او بکند. همین بلند کردن آنچنانی گوسفندان بود که چشمان محضر السلطنه را دزدید. همین بازوهای پیچ در پیچ مملو از عرق بود که نظر این پیرمرد درباری قاجار را به سوی برگرداند. همین خونسردی فوق العاده جناب مصباح سلاخ بود که فکر کشاندن جوان قوی هیکل را به مخیله ی بزرگ خاندان قجر دولو کشاند. به هر حال گر چه کار، کار سختی بود ولی برای مصباح شد مایه ی خیر و برکت. برای مصباح شد شروعی برای زندگی بهتر. او را از آن مغازه بو گندوی پدری بیرون کشاند، صاحب خانه و کاشانه ای در منطقه عباس آبادش کرد، سبب شد تا مغازه ی پدری را با خیالی راحت به اجاره بسپارد و شغل شریف قصابی را ببوسد و کنار بگذارد و در عوض آن شغل نیمه وقتی که شروع کرده بود به عنوان شغل شریف جدید خود برگزیند. یکی دو سالی که گذشت دیگر شد همنشین و هم پالگی این شازده و آن شازده! دیگر کارش به جایی کشید که برای پیدا کردنش سر و دست می شکستند. خصوصا که بعد از شلوغی ها و گرفتاری های مشروطه اغلب آقایان احتیاج به کسی داشتند که بده بستانهای نیمه تمامشان را به سرانجامی برساند. فلانکسک که بابت پول عقب افتاده اجاره املاکش، احتیاج به گوشمالی مستاجرینش داشت، اگر سراغ مصباح نمی رفت پس باید سراغ که می رفت؟؟؟ اغلب مردم از هارت و پورتهای نماینده های پر رو و حرف مفت زنی مثل آن مردک ترک، آن سید تبریزی، تقی زاده یاد گرفته بودند که دم از حق و حقوق بزنند و راه افتاده بودند که" چطور شما همه چی دارید ما کوفت هم نداریم ". این شکل فکر کردن و حرف زدن شده بود مثل وبا و افتاده بود به جان این رعیت پاپتی هیچی ندار و همه را به بیماری حق و گرفتن حق مبتلا کرده بود. حالا دیگرشاهزادگان بیچاره مفلوک برای گرفتن اجاره ناقابل مغازه ها و خانه هایشان نیز باید رودروی این مردم نمک نشناس می ایستادند. پول گرفتن و زبان این و آن را بستن کار سختی شده بود که تنها از عهده بازوان گت و گنده آقا مصباح بر می آمد و بس. یک هارت و پورت کوچک کافی بود تا مصباح را بفرستند سراغ طرف و ... خب همه چیز با ورود جناب مصباح و قمه نازنین دسته استخوانی عاج فیلش با خیر و خوشی حل و فصل می شد. اگر هم یک موقعی لازم می شد و مساله به جاهای بالاتر کشیده می شد و کار به امور امنیتی و حکومتی ربط داشت و به اصطلاح لازم بود تا طرف گوشمالی داده شود و حرفی و کلامی که به ضرر حکومت و مملکت علیه است از او بیرون کشیده شود، آنگاه دستان هنرمند قصاب جوان وارد معرکه می شد و با کمکی آزار و اذیت و شکنجه، خوشحالی و شادمانی به لبان آقایان صاحبقرانیه ای باز می گشت. و اگر این قضایا برای آنانی که مصباح را به عنوان " یقه بگیر " استخدام می کردند سود و منفعت بسیاری داشت، برای مصباح، سلاخ جوانی که پدرش از فرط پر خوری و دنبه و چربی خام خوری به روزی افتاد که حتی برای مستراح رفتن هم توان تکان دادن هیکل گرد و قلمبه اش را نداشت، نیز بسیار پرسود و پر فایده بود. او را کرد مصباح خان. چندی گذشت و این هنر خدادادی که حرف را از دهان آنکه نمی خواهد حرفی بزند بیرون می کشید مورد استفاده اداره جدید التاسیس امنیه قرار گرفت و با سفارش کوچکی از یکی از سرمدران پلیس و امنیت کشور، مصباح سلاخ که از خیر سر رفت و آمد با بزرگان، چهار کلامی هم خواندن و نوشتن یاد گرفته بود، ارتقاع درجه گرفت و لباس نظامی و یونیفورم به تن کرد و شد " جناب امیر مصباح خان مستنطق "!
Tuesday, October 5, 2010
هوای دور و بر طهران، توی آن خنکای دلچسب ملس یک سر زندگی خاصی داشت که آدمی را وادار می کرد از جایش بلند شود آستینهایش را بالا بکشد، نان و پنیر و چای داغ تازه دمی بخورد، نمازی بخواند و بزند توی دشت و صحرا و از تازگی عطر نسیم صبحگاهی آن لذت ببرد. اما برای سوارکاری که تمام شب را روی کول اسبش یکبند رانده و پاهایش از خستگی مفرط این سواری به خواب عمیقی فرو رفته و کاملا سحر و لمس شده بود این خط آبی رنگ توی افق، این فجر دلپسند صبحگاهی که باید ظاهرا به این و آن نشاط و انرژی و شادابی بدهد دیگر نه لذتی دارد و نه شادمانی بقیه آدمهای روزگار را. مصباح تمام راه را تاخته بود تا قبل از هر کس دیگری به شخص مورد نظرش، همان غلامعلی ملعون که جواهرات سلطنتی را دزدیده بود برسد و برای رسیدن به این موجود بیچاره هیچ راهی نداشت مگر یکبند تاختن. حالا کم کم داشت به نتیجه ای میرسید که توقع اش را داشت. آفتاب هنوز کاملا بیرون نزده بود که از بالای تپه ای که در مسیر سر بالایی جاده قرار گرفته بود روستای کوچک چهل پنجاه خانواری گورکان را دید که مثل بچه ی شیرخواره ای در پناه دره ی سر سبز پر دار و درخت اطرافش در خواب و آرامش به سر می برد. ورود او به روستا با خروج چوپانهایی که دسته دسته گوسفند هایشان را به چرا می بردند و کشاورزانی که داس و درفش به دوش به دشت و صحرا می زدند همراه بود. او به خوبی می دانست که بعد از قضیه گفتگویش با رضا خان، غلامعلی دیگر یک مورد فراموش شده نیست و بسیاری از خاطرات خاک خورده و از یاد رفته دوباره گرد روبی شده و سر از زیر گذر زمان در آورده. به خوبی می دانست که رضا خان سردار سپه که در این چند ماه از هیچ به تقریبا همه چیز رسیده بود نه به این سادگی از چیزی می گذرد و نه به این سادگی اجازه می دهد کسی به کارهای او دخالتی داشته باشد. تازه آن روزگار مصباح نمی دانست که مساله فقط دزدیدن جواهرات پادشاه و خاندان سلطنتی توسط نوکری نمک نشناس نبوده و نیست. ولی این را خوب میدانست که رضا حافظه و دید خوبی نسبت به مسایل دور و برش دارد و خصوصا حالا که فرماندهی کل نیروهای مصلح با اوست و حفظ امنیت کشور هم روی دوش و گرده او قرار گرفته، برای حفظ ظاهر هم که شده باید کاری بکند و سر از قضایا در بیاورد. البته مشکل اصلی مصباح این بود که فکر می کرد رضا اگر وارد قضایا بشود در واقع می تواند برای او در پیدا کردن و تصاحب جواهرات مشکلی ایجاد کند. به خصوص که او از میان همین آدم های رنگ و رو پریده ی گره دهاتی روستایی، همین کوهستانی های جنگلی بیرون آمده بود و هم بهتر از او آنان را می شناخت و هم بهتر از او می توانست با آنان ارتباط بر قرار کند. دم قهوه خانه ای که فانوس گرد سوزی روی چهارچوب درش سو سو می زد ایستاد و دستی کشید بر نازنین اسبش که تمام این مسیر را بی فوت وقت به او خدمت کرده بود، آن را نوازشی کرد و به پسرکی که از قهوه خانه بیرون آمده بود سپردش تا تیمارش کند و سپس خود وارد ساختمان کاهگلی قدیمی قهوه خانه شد که چوب های قطوری اینجا و آنجا یش زمین را به سقف ستون کرده بودند. قهوه خانه که از هر آدم و مشتری دیگری به غیر از او بری بود علاوه بر اینکه جای بسیار مناسبی بود برای دور ریختن خستگی این راه طولانی، برای مصباح که به دنبال آن جوانک فلان فلان شده، این همه راه را تاخته بود بهترین مکان بود برای کسب اطلاعات دست اول. پس روی یکی از تخت های کبره بسته پوشیده از قالی های کهنه و قدیمی دراز کشید و منتظر قهوه چی لاغر اندام سبیل کلفت پشت سماور غول پیکر ایستاد تا بپرسد آنچه باید پرسیده شود و بکند آن کاری را که باید کرده.
**** ****
طویله نمور منزل غلامعلی خان طوری ساخته شده بود که اسب ها فقط کافی بود گردنشان را دراز کنند تا از آب جاری زیر طویله نصیب ببرند و تشنگی در کنند। آب خروشان رودخانه بالا لیور درست از زیر طویله رد می شد، برای همین هم چهار پایان موجود هیچگاه از تشنگی و گرسنگی رنجی نمی بردند। اصولا شخص غلامعلی خان نسبت به رسیدگی به حیواناتش یک حساسیت خاصی داشت که زبانزد خاص و عام بود. به اسب هایش بیشتر از حد می رسید، به الاغ هایش کمتر از حد معمول بار می زد و نگاهش به حیوانات به طور کل نگاهی بود که در آن حوالی چیز جدیدی محسوب می شد. با آن هیکل ریزه میزه کوچک اندامش از همه نوکر ها زود تر بر می خاست، از همه نوکرها زودتر آب سماور را پای رودخانه عوض می کرد، آن را شستشویی میداد، قوری را از تفاله های پف کرده شب قبل خالی می کرد، سماور مسی سنگین پر از آب یخ و خنک را دو دستی بلند می کرد و با زحمت آن را به نشیمن مخصوصش می آورد و پای پشتی بافت ترکمنش می گذاشت و می رفت توی باغ ده دوازده دقیقه ای از این سوی به آن سوی می دوید و به اصطلاح نرمشی می کرد، سینه اش را از هوای خنک توی باغ پر و خالی می کرد و تازه اینجای کار بود که با صدای خروس خوان خروسهای مملو و بی پایان توی مرغداری و لرزش و خروج آرام و بی سر و صدای خورشید از پشت درخت های توی دشت، خواب از چشم های فرسوده خواب رفتگان رخت بر می بست و نوکرهای آقا یکی پس از دیگری از نازنین دنیای خواب برمیخاستند و کم کم زندگی روزمره تکراری در عمارت غلامعلی خان شروع می شد. غلامعلی بعد از آنهمه دنیای فرسوده و جنگ و درگیری و بنا بر مسیر تقدیر و البته مسیر بی تغییر کاروانی که با آن به سفر پرداخت، از دشت های طهران که گذر کرد و بعد از یک روز و نصفی گذر از تمام مسیر، در یکی از همین صبح های خنک تابستانی، عاشق این شهر کم جمعیت شد و آنجا ماندنی. قضیه خیلی ساده بود. هر آدم دیگری هم هفت هشت نه ماه توی کاخ پر طمطراق یک پادشاه از همه کس طلبکار مهتری و نوکری و حمالی کرده باشد، تا پای مرگ رفته باشد، گلوله های سرخ و سفید زرد آلود را دیده باشد که مثل کرم های شب تاب از سر و کول آدمیزاد به طور شبانه روزی بالا می روند، وقتی می رسد به این سکوت پر از چهچهه و جیر جیر جانوران مختلف دور و بر، دیوانه است که رحل اقامت نگزیند و ساکن آن مکان بهشتی بی سروصدا نشود. تازه اگر دنیا بر وفق مرادت گردیده باشد و کیسه مملو از یک غنیمت بی پایان جنگی روی کولت گذاشته باشد و مرحمت یک نظامی بد اخلاق غول پیکر هم یاریت کرده باشد، که برایت کاروانی یافته باشد و تو را راهی این سفر کرده باشد که برو و به زندگی ات برس... که اگر اینچنین باشد که برای غلامعلی ما بود، او بهشت روی زمین را یافته بود، پس برای یکبار هم که در زندگیش شده می خواست آقای خود باشد، پس شد آقای خودش! نه نوکر دیگری!
محتویات کیسه جنجالی به دادش رسید. همان روزی که رضا دستش را گرفت، او را به سنگر قزاقان برد، و آب خنکی بهش داد و دستی بر سر و رویش کشید و او را کمکی آرام کرد، پسرک میدانست کیسه چرمی مشکی زیر پیراهنش دارای محتویات گرانبهایی ست که می تواند به داد حال و احوالش برسد. و عجب به داد رسیدنی هم کرد این کیسه کذایی!!! دستی از او گرفت که بیا و ببین! باری از دوشش برداشت که هیچ ساخته دست بنی بشری نمی توانست آن بار را بردارد. به محض ورودش به گورکان به بالا و پایین کردن شرایط موجود مشغول شد و دید گورکان را آنجوری که باید می دید. شهری دید کوچک و روستایی، با جمعیتی دو سه هزار نفره که نیمی کشاورز بودند و نیمی دیگر با حشم و گاو و گوسفند و چهار پا سر و کله میزدند. دو سه هفته ای اقامت در قهوه خانه ولایت به او خیلی چیزها را آموخت. او با اهالی آشنا شد، با مسجد محل و امام جماعت مسجد " حضرت آقای حاج ممد حسن خان مسجد جامه ای " آشنا شد. با محیط پر بار و حاصلخیز مملو از درختان سیب و آلوی قطره طلا و گردو و بادام ولایت آشنا شد. و از همه مهمتر با این امر مهم آشنا شد که هر چه در خاک پر حاصل این ولایت کاشته می شود، یک برکت خاصی از آن می روید. یکی از روستاییان، همان روزهای اول او را برد بالا سر یکی از مهمترین ارکان و دیدنی های گورکان. این دیدنی چیزی نبود مگر زیارتگاهی که در دل یک درخت قطور و بسی کهنسال بنا شده بود. درخت، ظاهرا درخت گردو بود. ولی بزرگی و اندازه نا معقولش دود از سر آدمیزاد بلند می کرد. روستایی به او گفت که هر سال در پایان مراسم دوازده روزه عاشورا و تاسوعا، ریش سفیدان و کهنسالان ولایت دور درخت جمع می شوند تا بدینگونه قدر حضور پر برکت آن را بدانند و سپاسش بگویند و در برابرش سر تعظیم فرود بیاورند. دستانشان را به هم می دادند، و حلقه ای به دور قطر و کلفتی درخت درست می کردند و به اصطلاح آن را در آغوش می گرفتند. همان روستایی که این ماجرا را تعریف میکرد برای او گفت که آخرین بار، سال گذشته هفده نفر لازم شد تا این حلقه عاشق و معشوقانه دورادور آن پیر دار میسر گردد. در واقع وقتی به این عظمت طبیعت می نگریستی در وحله نخست همه چیز می دیدی مگر یک درخت. تنه آن همچون یک دیوار عظیم سنگچین از زمین بیرون زده بود و شاخه های بی پایانش تمام دورتادور منطقه را دربرگرفته بود. تو گویی به یک باغ بی پایان نگاه می کنی. باقی که انگار حاصل دهها و صدها درخت است. دهها و صدها درختی که همه یکی بودند. همه همدیگر را در آغوش گرفته و به همخوابگی یکدیگر رسیده بودند. یک عشق و همخوابگی بی پایان که تمام آن منطقه را پوشانده بود. آنروز غلامعلی با دیدن آن درخت که به اندازه یک متری ترک برداشته بود و انگار آغوشش را گشوده بود و از مردم تقاضا می کرد تا با او آشنایی بیشتری بهم برسانند، تحت تاثیر قرار گرفت. همان ترک یک یک و نیم متری شده بود اتاق درد دل مردم. شده بود مکان زیارت و شمع سوزانی مردم. شده بود ملجای فرار و گریز انسان مستاصل، انسان از همه جا دست کوتاه، آدمیزادگانی که وقتی حق و داراییشان از آنان دریغ می شد، و نمی توانستند آن را در جای دیگری بجویند خود را به این درخت گردوی چند هزار ساله می سپردند، تا شاید چیزی بیابند، چیزی ببینند، چیزی کسب کنند که آن راز نمی توانند جای دیگری بجویند.
و بدینگونه آنجا ماندنی شد. انگار که این شهر، شهر اوست. انگار که قسمت، قسمت او بوده که بیاید و اینجا ماندنی شود. پس دورانی را آنجا گذراند و چون دستش از کیسه ای پر از اسکناس و جواهرآلات معقول مملو بود چیزی نگذشت که برای خود زمین و دار و درخت و حشمی هم فراهم کرد و دو سه سالی هنوز نگذشته بود که شد، " غلامعلی خان گورکانی ". نوکر خانزادی که روزگاری ظرفهای این خان و آن اشراف را پای رودخانه ها و قناتهای طهران می شست حالا شده بود خود صاحب نوکر و کلفت و کارگرهای رنگ و وارنگ. مهتری که روزگاری اسبها و قاطرها و الاغ های این و آن را غشو می کرد، غذایشان می داد، به چرایشان می برد، تاپاله های رنگ وارنگشان را بار گاری دستی اش می کرد و آنها را به دیوار طویله می کوبید تا برای سرمای زمستان سوخت کافی فراهم کند، فضولات خشک شده را بعد از یکی دو هفته ای از سطح روی دیوار می کند و درگوشه ای انبارشان می کرد، تا گرما به خانه و خانواده اربابانش هدیه و مرحمت کند ولی هیچگاه خود از این نعمت خودفراهم کرده بهره ای نمیبرد و بهترین مکانی که برای استراحت می یافت، گرمترین مکانی که برای استراحت می یافت گوشه گرم از کاه پوشیده اسطبلی بود که در آن کار می کرد، حالا شده بود صاحب بروبیایی باورنکردنی، حالا شده بود مالک یکی از بزگترین مزارع آن منطقه. و اگرچه دوازده سیزده سالی از آن روزها گذشته بود، ولی هرگز آن روزگار کج مدار را به فراموشی نسپرده بود. آن روزگار بی جا و مکانی. آن روزگار بی کسی و تنهایی. چگونه می توانست از ذهن و خاطرش بزداید آن روزهای سخت را؟! پس با خود عهد کرد و بر عهد خویش پایدار ماند که هرگز با نا توانان و کارگران زیر دستش آنگونه رفتار نکند که با او رفتار شده بود. و همین امر سبب شد که خانی باشد متفاوت، اربابی باشد جور دیگر. خود، هر روز صبحهای زود، آفتاب عالمتاب بیرون نزده، خروسهای خوش صدا و گردن کلفت کاکل زری، قوقولی قوقو خوانده نخوانده، سماور روسی سنگین و مسینش را بردارد، آن را پای رودخانه پایین عمارتش ببرد، آبی بزند و پرش کند، قوری لعابی گل منگولیش را با گل پای رودخانه شستشویی بدهد و تفاله های چای مانده ی آن را توی جریان ممتد و سریع و خروشان آب بریزد و زغال درون سماور را تازه کند و چای هلدار خوش رنگی بار بگذارد و سپس به طویله اش برود و اسب هایش را کمی نوازش کند تا روز تازه آغاز شود.
آن روز هم مثل روزهای دیگر همین روال تکراری سالها و روزهای گذشته را می گذراند که ناگهان دنیایش تاریک شد. همینکه وارد طویله شد، حس غریب اسبها را توی هوا بو کرد و فهمید چیزی نا آشنا آنان را می آزارد. حضوری ناشناخته آنان را آشفته کرده بود. چهار پایان بی گناه طوری سم بر زمین می کوفتند که او در این سالهای اخیر هرگز نمونه اش را ندیده بود. طوری لب ور می چیدند که او در این سالهای اخیر نمونه اش را ندیده بود. کارهایی که این منسوبان به پاکیزگی و نجابت می کردند آنقدر عجیب بود که غلامعلی به طور نا خواسته یاد روزهای انقلاب و درگیری های مشروطه افتاد. با خود تصور کرد که شاید طوفانی در راه است که اینگونه نازنین اسبانش را می آزارد. پس به سوی شان رفت و دست مهربانش را بر یال یکی از آنان گذارد و شروع کرد به نوازش که ضربه ای سرش را سنگین کرد و پر از درد. آری، اسبانش حق داشتند که آزرده باشند... طوفانی در راه بود. طوفانی سخت در راه بود!!!
**** ****
طویله نمور منزل غلامعلی خان طوری ساخته شده بود که اسب ها فقط کافی بود گردنشان را دراز کنند تا از آب جاری زیر طویله نصیب ببرند و تشنگی در کنند। آب خروشان رودخانه بالا لیور درست از زیر طویله رد می شد، برای همین هم چهار پایان موجود هیچگاه از تشنگی و گرسنگی رنجی نمی بردند। اصولا شخص غلامعلی خان نسبت به رسیدگی به حیواناتش یک حساسیت خاصی داشت که زبانزد خاص و عام بود. به اسب هایش بیشتر از حد می رسید، به الاغ هایش کمتر از حد معمول بار می زد و نگاهش به حیوانات به طور کل نگاهی بود که در آن حوالی چیز جدیدی محسوب می شد. با آن هیکل ریزه میزه کوچک اندامش از همه نوکر ها زود تر بر می خاست، از همه نوکرها زودتر آب سماور را پای رودخانه عوض می کرد، آن را شستشویی میداد، قوری را از تفاله های پف کرده شب قبل خالی می کرد، سماور مسی سنگین پر از آب یخ و خنک را دو دستی بلند می کرد و با زحمت آن را به نشیمن مخصوصش می آورد و پای پشتی بافت ترکمنش می گذاشت و می رفت توی باغ ده دوازده دقیقه ای از این سوی به آن سوی می دوید و به اصطلاح نرمشی می کرد، سینه اش را از هوای خنک توی باغ پر و خالی می کرد و تازه اینجای کار بود که با صدای خروس خوان خروسهای مملو و بی پایان توی مرغداری و لرزش و خروج آرام و بی سر و صدای خورشید از پشت درخت های توی دشت، خواب از چشم های فرسوده خواب رفتگان رخت بر می بست و نوکرهای آقا یکی پس از دیگری از نازنین دنیای خواب برمیخاستند و کم کم زندگی روزمره تکراری در عمارت غلامعلی خان شروع می شد. غلامعلی بعد از آنهمه دنیای فرسوده و جنگ و درگیری و بنا بر مسیر تقدیر و البته مسیر بی تغییر کاروانی که با آن به سفر پرداخت، از دشت های طهران که گذر کرد و بعد از یک روز و نصفی گذر از تمام مسیر، در یکی از همین صبح های خنک تابستانی، عاشق این شهر کم جمعیت شد و آنجا ماندنی. قضیه خیلی ساده بود. هر آدم دیگری هم هفت هشت نه ماه توی کاخ پر طمطراق یک پادشاه از همه کس طلبکار مهتری و نوکری و حمالی کرده باشد، تا پای مرگ رفته باشد، گلوله های سرخ و سفید زرد آلود را دیده باشد که مثل کرم های شب تاب از سر و کول آدمیزاد به طور شبانه روزی بالا می روند، وقتی می رسد به این سکوت پر از چهچهه و جیر جیر جانوران مختلف دور و بر، دیوانه است که رحل اقامت نگزیند و ساکن آن مکان بهشتی بی سروصدا نشود. تازه اگر دنیا بر وفق مرادت گردیده باشد و کیسه مملو از یک غنیمت بی پایان جنگی روی کولت گذاشته باشد و مرحمت یک نظامی بد اخلاق غول پیکر هم یاریت کرده باشد، که برایت کاروانی یافته باشد و تو را راهی این سفر کرده باشد که برو و به زندگی ات برس... که اگر اینچنین باشد که برای غلامعلی ما بود، او بهشت روی زمین را یافته بود، پس برای یکبار هم که در زندگیش شده می خواست آقای خود باشد، پس شد آقای خودش! نه نوکر دیگری!
محتویات کیسه جنجالی به دادش رسید. همان روزی که رضا دستش را گرفت، او را به سنگر قزاقان برد، و آب خنکی بهش داد و دستی بر سر و رویش کشید و او را کمکی آرام کرد، پسرک میدانست کیسه چرمی مشکی زیر پیراهنش دارای محتویات گرانبهایی ست که می تواند به داد حال و احوالش برسد. و عجب به داد رسیدنی هم کرد این کیسه کذایی!!! دستی از او گرفت که بیا و ببین! باری از دوشش برداشت که هیچ ساخته دست بنی بشری نمی توانست آن بار را بردارد. به محض ورودش به گورکان به بالا و پایین کردن شرایط موجود مشغول شد و دید گورکان را آنجوری که باید می دید. شهری دید کوچک و روستایی، با جمعیتی دو سه هزار نفره که نیمی کشاورز بودند و نیمی دیگر با حشم و گاو و گوسفند و چهار پا سر و کله میزدند. دو سه هفته ای اقامت در قهوه خانه ولایت به او خیلی چیزها را آموخت. او با اهالی آشنا شد، با مسجد محل و امام جماعت مسجد " حضرت آقای حاج ممد حسن خان مسجد جامه ای " آشنا شد. با محیط پر بار و حاصلخیز مملو از درختان سیب و آلوی قطره طلا و گردو و بادام ولایت آشنا شد. و از همه مهمتر با این امر مهم آشنا شد که هر چه در خاک پر حاصل این ولایت کاشته می شود، یک برکت خاصی از آن می روید. یکی از روستاییان، همان روزهای اول او را برد بالا سر یکی از مهمترین ارکان و دیدنی های گورکان. این دیدنی چیزی نبود مگر زیارتگاهی که در دل یک درخت قطور و بسی کهنسال بنا شده بود. درخت، ظاهرا درخت گردو بود. ولی بزرگی و اندازه نا معقولش دود از سر آدمیزاد بلند می کرد. روستایی به او گفت که هر سال در پایان مراسم دوازده روزه عاشورا و تاسوعا، ریش سفیدان و کهنسالان ولایت دور درخت جمع می شوند تا بدینگونه قدر حضور پر برکت آن را بدانند و سپاسش بگویند و در برابرش سر تعظیم فرود بیاورند. دستانشان را به هم می دادند، و حلقه ای به دور قطر و کلفتی درخت درست می کردند و به اصطلاح آن را در آغوش می گرفتند. همان روستایی که این ماجرا را تعریف میکرد برای او گفت که آخرین بار، سال گذشته هفده نفر لازم شد تا این حلقه عاشق و معشوقانه دورادور آن پیر دار میسر گردد. در واقع وقتی به این عظمت طبیعت می نگریستی در وحله نخست همه چیز می دیدی مگر یک درخت. تنه آن همچون یک دیوار عظیم سنگچین از زمین بیرون زده بود و شاخه های بی پایانش تمام دورتادور منطقه را دربرگرفته بود. تو گویی به یک باغ بی پایان نگاه می کنی. باقی که انگار حاصل دهها و صدها درخت است. دهها و صدها درختی که همه یکی بودند. همه همدیگر را در آغوش گرفته و به همخوابگی یکدیگر رسیده بودند. یک عشق و همخوابگی بی پایان که تمام آن منطقه را پوشانده بود. آنروز غلامعلی با دیدن آن درخت که به اندازه یک متری ترک برداشته بود و انگار آغوشش را گشوده بود و از مردم تقاضا می کرد تا با او آشنایی بیشتری بهم برسانند، تحت تاثیر قرار گرفت. همان ترک یک یک و نیم متری شده بود اتاق درد دل مردم. شده بود مکان زیارت و شمع سوزانی مردم. شده بود ملجای فرار و گریز انسان مستاصل، انسان از همه جا دست کوتاه، آدمیزادگانی که وقتی حق و داراییشان از آنان دریغ می شد، و نمی توانستند آن را در جای دیگری بجویند خود را به این درخت گردوی چند هزار ساله می سپردند، تا شاید چیزی بیابند، چیزی ببینند، چیزی کسب کنند که آن راز نمی توانند جای دیگری بجویند.
و بدینگونه آنجا ماندنی شد. انگار که این شهر، شهر اوست. انگار که قسمت، قسمت او بوده که بیاید و اینجا ماندنی شود. پس دورانی را آنجا گذراند و چون دستش از کیسه ای پر از اسکناس و جواهرآلات معقول مملو بود چیزی نگذشت که برای خود زمین و دار و درخت و حشمی هم فراهم کرد و دو سه سالی هنوز نگذشته بود که شد، " غلامعلی خان گورکانی ". نوکر خانزادی که روزگاری ظرفهای این خان و آن اشراف را پای رودخانه ها و قناتهای طهران می شست حالا شده بود خود صاحب نوکر و کلفت و کارگرهای رنگ و وارنگ. مهتری که روزگاری اسبها و قاطرها و الاغ های این و آن را غشو می کرد، غذایشان می داد، به چرایشان می برد، تاپاله های رنگ وارنگشان را بار گاری دستی اش می کرد و آنها را به دیوار طویله می کوبید تا برای سرمای زمستان سوخت کافی فراهم کند، فضولات خشک شده را بعد از یکی دو هفته ای از سطح روی دیوار می کند و درگوشه ای انبارشان می کرد، تا گرما به خانه و خانواده اربابانش هدیه و مرحمت کند ولی هیچگاه خود از این نعمت خودفراهم کرده بهره ای نمیبرد و بهترین مکانی که برای استراحت می یافت، گرمترین مکانی که برای استراحت می یافت گوشه گرم از کاه پوشیده اسطبلی بود که در آن کار می کرد، حالا شده بود صاحب بروبیایی باورنکردنی، حالا شده بود مالک یکی از بزگترین مزارع آن منطقه. و اگرچه دوازده سیزده سالی از آن روزها گذشته بود، ولی هرگز آن روزگار کج مدار را به فراموشی نسپرده بود. آن روزگار بی جا و مکانی. آن روزگار بی کسی و تنهایی. چگونه می توانست از ذهن و خاطرش بزداید آن روزهای سخت را؟! پس با خود عهد کرد و بر عهد خویش پایدار ماند که هرگز با نا توانان و کارگران زیر دستش آنگونه رفتار نکند که با او رفتار شده بود. و همین امر سبب شد که خانی باشد متفاوت، اربابی باشد جور دیگر. خود، هر روز صبحهای زود، آفتاب عالمتاب بیرون نزده، خروسهای خوش صدا و گردن کلفت کاکل زری، قوقولی قوقو خوانده نخوانده، سماور روسی سنگین و مسینش را بردارد، آن را پای رودخانه پایین عمارتش ببرد، آبی بزند و پرش کند، قوری لعابی گل منگولیش را با گل پای رودخانه شستشویی بدهد و تفاله های چای مانده ی آن را توی جریان ممتد و سریع و خروشان آب بریزد و زغال درون سماور را تازه کند و چای هلدار خوش رنگی بار بگذارد و سپس به طویله اش برود و اسب هایش را کمی نوازش کند تا روز تازه آغاز شود.
آن روز هم مثل روزهای دیگر همین روال تکراری سالها و روزهای گذشته را می گذراند که ناگهان دنیایش تاریک شد. همینکه وارد طویله شد، حس غریب اسبها را توی هوا بو کرد و فهمید چیزی نا آشنا آنان را می آزارد. حضوری ناشناخته آنان را آشفته کرده بود. چهار پایان بی گناه طوری سم بر زمین می کوفتند که او در این سالهای اخیر هرگز نمونه اش را ندیده بود. طوری لب ور می چیدند که او در این سالهای اخیر نمونه اش را ندیده بود. کارهایی که این منسوبان به پاکیزگی و نجابت می کردند آنقدر عجیب بود که غلامعلی به طور نا خواسته یاد روزهای انقلاب و درگیری های مشروطه افتاد. با خود تصور کرد که شاید طوفانی در راه است که اینگونه نازنین اسبانش را می آزارد. پس به سوی شان رفت و دست مهربانش را بر یال یکی از آنان گذارد و شروع کرد به نوازش که ضربه ای سرش را سنگین کرد و پر از درد. آری، اسبانش حق داشتند که آزرده باشند... طوفانی در راه بود. طوفانی سخت در راه بود!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)